داستان روز خوب پارت 1
آدرین***
بعد مدرسه اومدم خونه که ناتالی گفت پدرم کارم داره . بعد خوردن نهار پیشش میرم و بهم میگه:
+آدریت خیلی وقت هست که یه جلسه مد برگزار نکردیم
-خوشحال میشم. بله پدر خیلی موافقم که برکزار کنیم
+اما میدونی مشکل چی هست؟
_امممم چیی هست؟
+اینه که من نمیتونم لباس خوبی برات درست کنم
_اما پدر تو همیشه بهترین بودی و بهترین ها رو طراحی کردی
+امم میدونم ولی میخوام ایندفعه یکی دیگه برات لباس طراحی کنه
_آخه کیییی؟
(
)
+یکم فکر میکنه... امم همون دختری که کلاهت رو طراحی کرده بود اسمش چی بوود؟ امممم...
_مرینت
+آره همون استعداد فوق العاده ای داره اون میتونه کمکمون کنه فردا تو مدرسه بهش خبر بده
_اممم باشه
فردا بعد زنگ آخر مدرسه***
مرینت**
آدرین رو میبینم که داره میاد سمتم یعنی چیکار داره
دست پاچه میشم
که میاد و میگه
+مرینت برای جلسه مدم بهت نیاز دارم
_امم... چی.....عاوقا .... یعنی.....قاوعا...منظورم اینه که واقعا!
+آره واقعا
_من .....! چی؟ نه بابا چی میگی.....امم یعنی ببخشید حتمی![]()
با مرینت به خونمون میریم..........
ناقابل حداقل حداقل یک نظر پارت بعدی
من این رو تو کانالم گذاشته بودم ولی اولش فرق میکرد
از زهن خودم در آوردم و از جایی کمی نکردم